الغزالي ( مترجم : مؤيد الدين خوارزمى )
739
إحياء علوم الدين ( فارسى )
چگونه خداى - عز و جل - زمين و سرايهاى ايشان را ميراث داد به دشمنان ايشان ؟ آيا نبينى چگونه جمع كنند آن چه نخورند ، و بنا كنند آن چه ساكن آن نشوند ، و اميد دارند آن چه در نيابند ؟ هر يكى از ايشان قصرى مرفوع « 193 » سوى جهت آسمان بنا كنند و قرارگاه او گورى كاويده باشد زير زمين ! پس در دنيا هيچ حمق و نگونساريى بزرگتر از اين هست ؟ يكى دنيا را آبادان كند و يقين داند كه از آن رحلت خواهد كرد ، و آخرت خود را خراب كند و داند كه قطعا سوى آن رود ؟ و اى نفس ، شرم ندارى از مساعدت اين جماعت بر حماقت ايشان ؟ و پندارم كه تو اهل بصيرت نهاى كه بدين كارها راه يا بى و بطبع سوى تشبه و اقتدا ميل كنى ، پس عقل انبيا و حكما و علما را قياس كنى به عقل اين جماعت كه بر دنيا ! كباب « 194 » نمودهاند . و از هر دو فريق به كسى اقتدا كن كه نزديك تو عاقلتر است [ 553 ] اگر در نفس خود عقل و ذكا اعتقاد دارى . اى نفس ، كار تو در غايت شگفتى است ، و جهل تو در نهايت سختى و طغيان تو نيك ظاهر است . شگفت از تو كه اين كارهاى واضح و روشن را چگونه نبينى ! و شايد كه دوستى جاه و مال تو را مست كرده است ، و از دريافت آن مدهوش گردانيده . آيا تفكر نكنى كه جاه را معنيى نيست مگر « ميل دلهاى بعضى مردمان سوى تو » . پس پندار كه هر كه بر روى زمين است تو را سجده كرد و طاعت داشت ، آيا نمىدانى كه پس از پنجاه سال نه تو مانى ، نه كسى از آن كه بر روى زميناند از عابدان و ساجدان تو . و زود باشد كه زمانى آيد كه ذكر تو و ذكر ذاكران تو باقى نماند ، چنان كه بر پادشاهان كه پيش از تو بودهاند گذشته است : فهل تحسّ منهم من احد او تسمع لهم ركزا ، اى ، آيا هيچ كس از ايشان مىيابى يا آواز پوشيدهء ايشان را مىشنوى ؟ پس چگونه چيزى كه ابد الآباد بماند به چيزى كه اگر بماند بيشتر از پنجاه سال نماند ابدال كنى ؟ اين آن گاه باشد كه پادشاهى باشى از پادشاهان زمين كه شرق و غرب تو را مسلّم شود ، تا به حدى كه ربقهء همگنان در ربقهء طاعت « 195 » تو آيد و اسباب تو انتظام پذيرد . اين چگونه باشد كه ادبار و بدبختى تو نگذارد كه تو را كار محلت تو مسلّم شود ، بلكه كار سراى تو ، بيرون « 196 » كار محلت تو ؟ پس اگر كار دنيا را براى آخرت نگذارى « 197 » به جهل و كورى بصيرت خود ، چرا براى ترفع « 198 » از خست شركا و تنزّه از بسيارى عنا و توقى « 199 » از زودى فناى آن نگذارى « 200 » ؟ يا چرا در اندك آن بى رغبت نباشى ، پس از آن كه بسيار آن در تو بى رغبت شده است ؟ و چرا شاد باشى به دنيا كه اگر تو را مساعدت نمايد شهر تو خالى
--> ( 193 ) مرفوع ، رفيع ، بلند . ( 194 ) اكباب ، روى آوردن ، نگون بر روى افتادن . ( 195 ) ربقه ( به كسر و فتح « ر » ) ، حلقهء طناب ، رشتهء گرهدار ، و هر گره آن . ربقهء طاعت ( اضافهء تشبيهى ) ، بند فرمانبردارى . ( 196 ) بيرون ، سواى . ( 197 ) گذاشتن ، ترك كردن . ( 198 ) ترفّع ، برترى جستن و كنايه از غرور و تكبر . ( 199 ) توقّى ، اجتناب . ( 200 ) گذاشتن ، ترك كردن .